نشریه خبری کافه نیوز دالاس

قورمه سبزی با گوشت همسر

برگرفته از خاطرات یک بازپرس بازنشسته ویژه قتل

۱,۴۶۲

- Advertisement -

با مرکز پلیس ۱۱۰ تماسی حاصل می‌شود و خبر وقوع یک فقره قتل فجیع توسط اپراتور پلیس ثبت می شود. عوامل کلانتری  به محل اعزام می شوند و صحنه جرم را  تا بررسی تخصصی پلیس آگاهی و بازپرس ویژه قتل حفظ می نمایند. کارآگاهان پلیس در بدو ورود با استقبال رئیس کلانتری مواجه/‏می‌شوند رئیس کلانتری توضیح می دهد که: خبر وقوع قتل توسط جوانی ۲۶ ، ۲۷ ساله که برادر مقتول می باشد اعلام گردیده و جنازه قطعه قطعه شده مردی که برادر اعلام کننده است در فریزر خانه اش کشف شده و همسر وی به عنوان مظنون دستگیر شده است.

در بازرسی از محل وقوع قتل آثار وجود خون در حمام کشف می شود،  ۶ یا ۷ کیسه پلاستیکی بزرگ  با محتویات گوشت خون آلود در فریزر  به دست می آید که بعداً مشخص می شود گوشت تن مقتول است که چنین سلاخی شده. زن تقریباً جوانی توسط مامورین کلانتری دستگیر و در گوشه ای از خانه دست بند شده است.

‏چند ظرف و بشقاب نشسته حاوی ته مانده قورمه سبزی در ظرفشویی به چشم‌ میخورد و یک دیگ‌ قورمه سبزی نیز بر روی اجاق قرار دارد.

‏اقدامات لازم شامل عکسبرداری و فیلمبرداری مستند سازی انجام می شود.

‏با دستور قضایی اولیاء دم و متهم به قتل جهت انجام تحقیقات تکمیلی به شعبه جنایی اداره آگاهی منتقل می شوند.

برادر مقتول در بازجویی ها عنوان می کند:

‏”زن برادرم دیروز به به پدر و مادرم زنگ زد و آنها را برای نهار به منزلشان دعوت کرد. برادرم راننده کامیون بود و اکثرا در خانه نبود. پدر و مادرم با اصرار زن برادرم دعوتش را پذیرفتند و رفتند.

‏هنگامی که از مهمانی برگشتند زن برادرم به مادرم زنگ میزند و می گوید: “گوشت پسرت خوشمزه بود”! مادرم متوجه نمی شود، با بقیه حرف های زن برادرم مادرم پای تلفن از هوش رفت!

‏هرچقدر به زن برادرم زنگ‌زدم جواب نداد، نگران شدم و دم خانه شان رفتم. در زدم، در را باز نکرد می دانستم در خانه است از روی دیوار داخل رفتم که با چاقو به من حمله کرد! گفت: جلو نیا که سر تو را هم مثل برادرت می بُرم!

خیلی از رفتارش ترسیدم‌، بیرون رفتم و با پلیس تماس گرفتم که با آمدن پلیس متوجه شدیم برادرم را کشته است!

دیگر مطالب خواندنی

خودفروش

‏اظهارات برادر مقتول توسط افسر پرونده ‏مکتوب می شود. برادر مقتول به بیرون از اتاق بازجویی هدایت می‌شود و متهم به قتل جهت بازجویی رو به روی میز کارآگاه پلیس می نشیند.

‏ متهم به قتل  با حالتی هیجان‌زده آماده پاسخ به سوالات افسر تحقیق است. افسر پرونده وی را به آرامش دعوت می کند و از می‌خواهد شرح ماجرا را به صورت کامل توضیح دهد. زن روبه افسر پرونده می‌گوید: “جناب سروان راحت شدم! نمیدانی چقدر احساس خوبی دارم اینها روزگارم را سیاه کردند! انگار مرا به بردگی گرفته بودند. ولی انتقامم را از همه شان گرفتم، هر جا که شما بگویید حاضرم حقیقت را بیان کنم. افسر مجدداً زن

متهم به قتل را به کنترل احساسات توصیه می کند و وی را با مطرح کردن سوالی در مورد چگونگی قتل شوهرش به بیان حقایق ترغیب می کند. زن به چشمهای افسر خیره می شود و می گوید: جناب سروان شوهرم قاچاقچی بود به ظاهر و برای رد گم کنی به رانندگی کامیون مشغول بود، از دست خودش و کارهایش خسته شده بودم. مادرشوهرم در زندگی‌ام دخالت میکرد. من برای زندگیم خیلی زحمت کشیدم و با خیلی سختی ها دست و پنجه نرم کردم. اما خانواده شوهرم چشم دیدن خانه و زندگی مستقل مرا نداشت. یک ماهی بود که مادرشوهرم به همسرم گفته بود: خانمت، ادعای خانومی می کند! باید خانه ات را بفروشی و زنت را پیش من بفرستی تا داغ دلم/‏را بر سرش خال کنم! از روزی که مادر همسرم این حرف ها را به همسرم زده بود من دیگر آرامش نداشتم شوهرم هر روز میگفت که برای مدت نامعلومی باید پیش مادرم بروی! من پسر خوبی برای مادرم نبوده ام و نمیتوانم حرفش را زمین بندازم. دیروز چند نفر از بنگاه برای خریدن خانه آمده بودند که همسرم/‏جلوی آنها مرا به باد کتک گرفت، لباسهایم پاره شد، طوری که توسط خریداران خانه از زیر دست و پای همسرم بیرون کشیده شدم. آنها نیز منصرف شدند و رفتند. به شدت از دست همسرم عصبانی بودم بعد از رفتن خریداران با میلگردی که همیشه با آن مرا کتک میزد به سراغم آمد و من از ترس به آشپزخانه

‏فرار/‏کردم. به حدی ترسیده بودم که مغزم کار نمیکرد، چاقوی آشپزخانه را برداشتم و به سمت همسرم حمله کردم. اولین ضربه را جلوی در حمام به گردن او زدم خون از گردنش فواره زد و به سر و صورتم پاشید، میلگرد از دستش افتاد و کمرش خم شد، تا جایی که توان داشتم با چاقو به سینه و شکمش ضربه زدم جنازه اش روی زمین افتاد و خون از زیرش جاری شد. از دیدن جنازه تکه پاره کسی که زندگی ام را تباه کرده بود

خوشحال بودم. با خودم گفتم: ای کاش می توانستم خانواده همسرم را هم به همین شکل بکشم و بالای سر جنازه شان به ایستم. به شدت از آنها کینه داشتم و به دنبال راهی برای انتقام جویی ‏بودم. با خودم گفتم: بهتر است آنها را بالای سر جنازه پسرشان بکشانم، اما با خودم گفتم نه این کافی نیست! باید کاری کنم  تا روزی که زنده هستند زجر بکشند.

‏جنازه را کشان کشان به داخل حمام بردم و با ساطوری که بارها توسط همسرم با آن تهدید شده بودم جنازه اش را تکه تکه کردم ‏و در چند پلاستیک بزرگ در فریزر قرار دادم.

تمام آثار خون را شستم و به مادر شوهرم  زنگ زدم و گفتم: “مامان فردا ظهر با بابا جون مهمان من هستید”! چون همسرم خیلی قورمه سبزی دوست داشت قطعه هایی از گوشت ران و سینه اش را خُرد کردم تا برای مادر عزیزش قورمه سبزی بپزم!

‏صبح زود دست به کار شدم تا غذای محبوب خانوادگی همسرم خوب جا بیفتد. تکه های همسرم با سبزی و لوبیا و لیمو امانی در دیگ می جوشید. حسابی سلیقه به خرج دادم و سفره زیبایی برای شان آراستم، سر سفره به مهمان هایم گفتم: که همسرم تماس گرفته و گفته طی یکی دو روز آینده می آید.‏غافل از اینکه همسرم  قورمه سبزی شده بود. با خوردن هر لقمه ای از قورمه سبزی طبخ شده با گوشت پسرشان کینه عمیقم نسبت به آنها کم می‌شد. طوری که در آخر دلم برای شان سوخت و احساس ترحم به من دست داد. بعد از اینکه رفتند کارم را انجام داده بودم و ماجرا را برایشان گفتم.

‏افسر بازجو پس از شنیدن اعترافات قاتل در مورد چرایی این حجم عمیق از نفرت، از زن سوال میکند. قاتل توضیح می دهد: در طی ده سال که با همسرم زندگی میکردم به هیچ وجه مرا درک نمی کرد نزدیک به ۸ سال با مادرشوهرم زندگی کردم و هر روز به

عناوین مختلف مرا آزار می داد اجازه بیرون رفتن از خانه را هم نداشتم. زمانی که شوهرم به خواستگاری ام آمد نمیدانستم چه کاره است، اما بعداً فهمیدم  قاچاقچی مواد مخدر است به هیچ وجه مرا درک نمی کرد و حتی یک کلمه با من حرف نمیزد. با اینکه درآمد و ثروت زیادی داشت هیچ وقت پول در اختیار من قرار نمی‌داد طوری که از لباس های کهنه شوهرم به جای نوار بهداشتی استفاده می‌کردم. شوهرم از کسی طلب داشت و به جایش خانه ای را که داخلش زندگی میکنیم را برداشت و به آنجا اثاث کشی کردیم. با این حال احترام شوهرم را داشتم و همیشه جوابش را با چشم آقا میدادم. من تک دختر بودم و بعد از ازدواجم، پدر و مادرم هر دو در سانحه رانندگی فوت کردند. تنها و بی پناه بودم هیچ راهی به جز سوختن و ساختن نداشتم. بارها به طلاق فکر کردم اما نه شوهرم طلاق می داد و نه جا و سرپناهی داشتم که به آن پناه ببرم. بارها اتفاق افتاد به شوهرم روزها و هفته ها به خانه نمی آمد و وقتی می آمد اجازه نداشتم در مورد غیبتش سوال کنم. دچار ناراحتی اعصاب شده بودم و این اواخر قرص میخوردم. یک روز که داخل خانه رفتم متوجه مکالمه شوهرم با مادرش شدم، مادرشوهرم به وی دستور داد که خانه را بفروشد و من دوباره پیش آنها بروم ‏حالم خراب شده بود، تصور اینکه مجدداً به زیر چنگ مادرشوهرم بروم، سخت برایم عذاب آور بود. تمام ناراحتی‌ها و کینه‌هایی که در طول این چند سال ذره ذره جمع شده بود یکدفعه منفجر شد و به خورش قورمه سبزی شوهرم تبدیل شد!

انتشار این مطلب جنبه سرگرمی دارد و به معنی تایید سایت دکافه نیوز نیست.

- Advertisement -

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.